خرید بک لینک
استارت زدم و راه افتادم، دست چپم را روی فرمان فشار دادم. شست دستم تیر کشید، یادم افتاد با چاقو بریده بودمش. زخم قلبم اما تازهتر بود. خروجی یادگار شمال را خارج شدم که گفت هنوزم میندازیش دستت؟جا خوردم.

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

نامه ششم رو نوشتم. تاریخ زدم. با دقت و وسواس تمام تا زدم و گذاشتم توی جعبه قلب شکل وسط کمد.چشمهاش درشت شد. با تعجب گفت " پست نمیکنیشون؟" سرم رو به علامت منفی تکون دادم. تو از مهر داری براش نامه مینوی

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

تور راهرو باريك بين صندليها راه مي رفتم و منتظر بودم كه جزوه بنويسند. وسط اونهمه كوله و كاپشن روي صندلي ها تلمبار شده، بين صورت هاي تپل و گل انداخته از سرما، لابه لاي تصوير دستبند ها و گردنبندهاي عجيب

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

وسط دوره ماهیانه ام بود. متاسفانه جزو آن دسته افراد خوشبختم که نه تنها یک هفته پیش از عادت ماهیانه که در زمان تخمک گذاری هم دچار تغییرات هورمونی می شوم. این بار این دوره مبارک به جمعه هم خورده بود. آه

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

رفتیم سر پل امیرآباد ایستادیم. قلبم آشوب بود. بهش گفتم " وقتی آدمها با هم وارد رابطه میشن مثل این می مونه که دو سر یک طناب رو میگیرن. هدف اصلی اینه این طناب رو به مرور زمان به سمت هم بکشند و گام به گ

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

یادت هست؟سالها پیش برایت یک کتاب خریدم. از کتابفروشی پایین سهروردی.درست همین روزها.یک سال دیگر هم گذشت. بسیار بر من گذشته است و ایمان دارم بسیار بر تو. در این سالها، چه دستهایی که عاشقانهها برایم ر

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

پیچیدم توی راهرو باریک سمت چپ، آنجا بود. چندسال گذشته بود؟ بند ساعتم را الکی باز کردم و خودم را مشغول تنظیم ساعت دقیقم نشان دادم، او هم متوجه حضورم شد، دستپاچه سرش را پایین انداخت، دور زد و خودش را در

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

ساعت حوالی ۳ صبح بود.مثل همیشه با آغوش باز خوابیده بود. میگفت اینجا جای توعه. بالاخره کارهام تموم شد، چراغهارو خاموش کردم. چک کردم در از تو قفل باشه.رفتم توی آغوشش، جایی که مال من بود، خوابیدم.گفت ه

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

توی کوچه بارون میاد و من هدفون توی گوشمه. چارتار میخونه " لب تر کنی هرچه خواهی شوم".قلبم تیر میکشه.یادش میافتم.یک روزی با خودم فکر میکردم اگر بیماری بدی بیاد، جنگ بشه، دنیا بهم بریزه، تمام معادلات ذه

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

میگه آزار داری؟- نه بخدا.+ پس چته؟ چرا هی خودتو دق میدی؟ چرا این موزیک مسخره رو خفه نمی کنی؟ بابا لاکردار مگه قرار نشد به هر کی قد ظرفیتش محبت بدیم؟ چی شد یهو از دستت در رفت؟ بازتوهم زدی که ظرفش بزرگت

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 4:42

صفحه بندی